تبليغاتX
عرفان
 

داستانک 19 ...

 

چند سالی بود که  " روبراه "  شده بود ،

 

اما بعد از این همه مدت حالا نمی دانست راهی را که

 

 روبرویـش ایستاده است ؛

 

 راه است یا بیراه  !!! 

 

راه یا بیراه !


 

نوشته شده توسط (مجتبی . ص) در چهارشنبه 1388/09/18 ساعت 10:46 قبل از ظهر موضوع داستانک هایم | لینک ثابت


داستانک 18 ...

 

روزی جماعتی عاشق و شیفته خورشید به راه افتادند ، که از نزدیک به وصالش

برسند. روزهای متمادی پیاده از کوهها و دشتها گذشتند ، تا روزی در ستیغ کوهی

بلند به نزدیکی خورشید رسیدند و با تمام وجود آنچه را که اراده کرده بودند

به سرانجام رساندند وخورشید را به روی زمین کشیدند!

اما فقط برای لحظه ای توانستند که عشق آتشین معشوق را تحمل کنند!!

 و فقط از آنان خاکستری  بر جای ماند،

که تا ابد محو تماشای  خورشید شد!

 

عاشقان خورشید

 


 

نوشته شده توسط (مجتبی . ص) در شنبه 1388/07/04 ساعت 12:30 بعد از ظهر موضوع داستانک هایم | لینک ثابت


داستانک ..17


دیگر شده بود تمام امید و تکیه گاه اش خصوصاً که این  سالهای آخر روزی نبود که

تنهایی جایی رفته باشد ؛

همیشه در کنارش بود و حالا امروز صبح وقتی با هم به پارک آمده بودند  بعد از آن اتفاق ....

ناگهان تنها شده بود . غم و ماتم درون چهره ی پیرزن موج می زد ،

مانند کودک مادر گم کرده اشک می ریخت . نمی دانست حالا تنهایی چگونه به خانه باز گردد!

پیرزن با چشمانی گریان ومستاصل خیره مانده بود،

به  " عصای شکسته اش "  .


 

نوشته شده توسط (مجتبی . ص) در سه شنبه 1388/02/29 ساعت 7:12 بعد از ظهر موضوع داستانک هایم | لینک ثابت