تبليغاتX
عرفان
 

داستانک ... 28

 

بر بالای یکی از قطورترین و بلند ترین شاخه های

 

درختی تناور لانه داشت.

 

 پرنده مدتهای مدیدی بود که مانند پرندگان دیگر بر روی این

 

 درخت بلند لانه کرده بود و روزگار می گذرانید.

 

فصل ها از پی هم می آمدند و سالها سپری می شدند .

 

دیگر آن چشم انداز و ارتفاع برایش جذاب نبود؛

 

خودش نمی خواست،اما روزگارداشت کم کم دل مردگی را

 

 به او تحمیل می کرد. تا روزی که طوفانی تند وزیدن گرفت .

 

پرنده خود را سبک کرد و در لانه اش رها  شد ؛

 

 لانه به سوی  پایین پرت شد ولی در بین راه روی

 

 شاخه ی نازک تر درخت  گیر کرد.

 

 گرچه ازچشم انداز دیگر خبری نبود،

 

وبا نسیمی تکان می خورد

 

ولی با تمام این اوصاف پرنده خوشحال تر بنظرمی رسید ،

 

 چون از آن دل زدگی که فقط

 

مردمک چشم او

 

 قادر به دیدنش بود ،

 

 رهایی یافته بود. ...

 

سقوط یا ثبوت !!


 

نوشته شده توسط (مجتبی . ص) در سه شنبه 1390/12/16 ساعت 2:54 بعد از ظهر موضوع داستانک هایم | لینک ثابت


داستانک 27 ... پایان و آغاز

 

وقتی آخرین دم دیگر بازدم  نشد ،

 

 قلبش از طپش افتاد ؛

 

ریسمان روح را از تن وا کردند.

 

روح مبهوت و خیره مانده بر پیکر بی جان ، راهی آسمان شد. 

 

 هاج و واج  مانده بود که سرش به  طاق ابر چسبید ! 

 

 چه بلوایی بود درون ابر ... !

 

 چه غوغایی بود دمی مانده به تولد باران  ... !!  

 

یک پایان و یک آغاز


 

نوشته شده توسط (مجتبی . ص) در پنجشنبه 1390/08/19 ساعت 10:46 قبل از ظهر موضوع داستانک هایم | لینک ثابت


داستانک ...26

 

با عشق شروع شده بود ،

 

ولی بعد از سالها زندگی با عشقی یک طرفه ، 

 

 پیرمرد در واپسین دقایق زندگی چشم گشود و به همسر پیرش

 

 گفت :

" تو یادت نیست ، من برای داشتن تو ،

 

دلی را به دریا  زدم  که از آب هم  واهمه  داشت !!! "

 

واهمه ....

 

 

 


 

نوشته شده توسط (مجتبی . ص) در دوشنبه 1390/06/28 ساعت 5:57 بعد از ظهر موضوع داستانک هایم | لینک ثابت


داستانک ... 25

 

درگوشه ای ازایوان چوبی ،

 

دست هایش راهمچون دستان عشاق برمیخی زنگار گرفته ازروزگاران دور

 

که دردل ستون چوبی نشسته بود،

 

 گره کرده بود .

 

و هرازگاهی با تلنگر بادی ،

 

تکانی می خورد تا فراموش نکند دراین

 

سالها برای چه آنجا ایستاده است؛

 

شبهایی که ماه روی درهم می کشید و

 

 یا پشت ابرهای تیره گرفتارمی شد، او سو سو می زد تا بیراهه برای

 

رهگذران راه  جلوه  نکند .

 

فانوس شیشه ای نداشت و در تمام این

 

سالها همبازیش  باد  بود .

 

هرگاه از گرمای عشق می سوخت،

 

باد خاموشش میکرد تا بازبرای تابیدن

 

 نای و توانی داشته باشد.

 

روزی حباب شیشه ای آوردند و

 

آنرا دیوار بین شعله و باد ساختند

 

 تا کمتر زحمت دوباره روشن کردنش را بکشند .

 

تا روزی که ....

 

باد سرد پاییزی از راه رسید و به عشق شعله ، حباب را درآغوش کشید ،

 

 شعله مثل همیشه قد برافراشت

 

حباب بیچاره  این همه شور و شوق را تاب نیآورد .... و

 

به جای  آنها ،

 

 ترکهایی  بردل و جانش نقش بست ...

عشق و تاب .....

 


 

نوشته شده توسط (مجتبی . ص) در چهارشنبه 1390/05/19 ساعت 5:9 بعد از ظهر موضوع داستانک هایم | لینک ثابت



delnobahar